خانه ام ساعت ندارد. هیچ چیز به موقع رخ نمیدهد. هوا هنوز روشن نشده بیرون میزنم، و ظهرها میخوابم. شبها تا صبح با کلمات عقیم روی مبل مینشینیم و ساکت به تلویزیون خاموش نگاه میکنیم. گاهی با گلدانها حرف میزنم، مبادا که آداب معاشرت یادم برود و مثل آنها برای همیشه ساکت باشم. نه که در این چهل سال گذشته حرف زدن خیلی فایده داشته برایم، نگرانم. همینقدر خرفت. هشت شب صبحانه میخورم و در اولین دقایق تاریکی به گنجشکهای درخت همسایه سلام میکنم و روز بخیر میگویم و منبع
درباره این سایت