‍ کجاست چراغی که بر شب های تنهاییم بتابد و کو دستِ پر باورِ گرمی که گونه هایم را پاک کند من با شیونِ نازکِ گلی می گریم من دلم می گیرد از حیاتِ بی باوری که احساس را نمی شناسد. در ساده ترین نوعِ دل گرفتگی من دلم می گیرد از بیداری ی هر شبِ مردی تنها که در سکوت در نیمه ی گمشده ی خویش گم می شود ودر آغوشِ نجیبِ خاطره هایش می میرد بی آنکه زندگی را بوسیده باشد. مردی تنها منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

کره سریال | عکس,سریال,فیلم,بیوگرافی بازرگانی بارمان اجناس فوق العاده کنکور۹۹ اس ان پرس معرفی کالا فروشگاهی